تك سوار
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم...........
چقدر سخته که خیال کنی شناختی ولی ناشناخته ها تورو از ش دور کنه سخته که تو خیال کنی تاب جدایی رو داری اما فاصله ها انقدر زیاد بشه که حتی شکستنتم دیده نشه یکی رد شد
از انتهای جاده ی بی کسی ام با صدای درد تمنایش کردم او برگشت و مرا یافت اما انگار من خود را گم کرده ام...... صمیمانه آرامش را نثارم می کند اما من در تب و تاب ؛لحظه ها را می کاوم ،برای دیدار وا قعیت بودنش، همانند قطره شبنم صبحگاهی در ماندن معنا دارد،و آنگاه که جاری شد محو می شود. سهراب چه راحت می گوید، چشمها را باید شست جور دیگر باید دید سهراب نمی دانست که من اگر بخواهم جور دیگر ببینم نباید که ببینم و باید چشمها را ببندم تا همه چیز فراموش شود در لحظه ی رفتن اما رفتن از آمدن سخت تر می شود چرا که آمدن وصل است و رفتن هجران همه عمر می دانم که باید گذر کرد باید که رهید از این لحظه ها زیرا که لحظه برای ماندن نیست و زمان همچنان در گذر ثانیه ها رنگ می بازد کاش که دلتنگیها نیز رنگ ببازد اما ثانیه ها شوق رسیدن دارند که می روند اما من می دانم که در رفتن می مانم و سکون من لحظه هایم را سیاه خواهد کرد برای نوشتن بهانه کم ندارم اما بهانه هایم تکراریست و قلم هر بار سخت تر می نویسد و اشکهایش همچنان کاغذم را رنگین می کند سرگرم لحظه هایم کسی مرا می خواند به دوردستها و من در تردید برای رفتن ، برای شناختن آخر دوردستها قلمروی نا شناخته هاست و من تشنه ی یافتن اما راه مه گرفته تردید می آفریندو ترس .اما من می روم قدم در راهی می گذارم بی آن که بدانم تشویش جاده را تپش لحظه ها آرامش را می رباید و من بی اعتنا قدمها را محکمتر می گذارم زیرا که عطش شناختن مرا اطمینان می دهد می روم شاید که تجربه ها ی نو راه زندگی ام را روشن تر کند من هر روز به امید لحظه های تازه چشم باز می کنم آری همه ی لحظه ها چه کهنه چه نو زندگی ست باید که آفریننده لحظات خود باشیم سلام به دوستای خوبم کسانی که یکسال من و تحمل کردند و با نگاهشون روشنی خونه کوچیک من بودند یه سال پیش به امید پیدا کردن دوستای جدید تو یه فضای جدید این چند خط و نوشتم خوشحالم که بعد از یکسال هنوز می تونم منتظر نگاهای گرمتون باشم امشب تولد وبلاگمه یک صفحه ای که باز کردم تا حرفهای کهنه و نو دلمو رو این صفحات نقش کنم این یکسال با تمام خوشیها و ناخوشیها و دلتنگی ها و اشک ها و لبخند ها گذشت امیدوارم که بازم تحملم کنید ممنون همتون چه شد ما را که لایق گوهری چون تو شدیم و این آهوان اسیر در دام صیادان زمانه ضامن امنی چون تو یافتند مگر نه اینکه این منتی بی نهایت بود که بر سر ما نهاده شد و گر نه ما را چه به لیاقت حضور جواهرانی چون شما آن هنگام که گره در پنجره ی فو لاد می زنم و ضریح منور تو را از میان حصارهای گره خورده به قلبها می بینم همه ی آرزو هایم از یاد می روند جز لیاقت حضور در حرم تو که اگر بیابم آن را در قبولی حوایج را یافته ام چه کنم که دلم هر زمان پر می زند به سلام تو و فقط مقدور می شود از پشت دیوار های شهر می گویند اگر تو را به جان جوادت قسم دهند دست خالی نمی شوند پس تو را به جان جوادت آرزو های بر دل نشسته ی جوانها را بخوان. هان ای تقدیر ! سرنوشت مرا چگونه رقم خواهی زد من خود را در مسیر تو رها کردم تا شاید شاخه کوچکی بیابم برای نجات کوچه ی بن بست آرزو هایم چه دیوار بلندی دارد من د ر راه مه گرفته ی تقدیرم تو را روزنه ی امید می پنداشتم دریغ که تو خورشید بودی و چشمان من تاب تماشای تو را نداشت خود را به دریای زمانه می افکنم تا شاید غرق شوم و رها شوم از این همه درد اما افسوس که امواج بی کسی ام مرا به ساحل تنهایی ام می برند توهّم زیباییها و خوشیها کابوسهای شبانه منند به این اوصاف ؛تقدیر نیز آموخته که با من چه کند تا تنهایی ام را جاودانه کند به تو تن در می دهم . ای تقدیر شوم یا شیرین زیرا که من هیچ وقت پیش داوری نخواهم کرد . آرامشم را در تو می جویم ای موج که به صفحه ساحل می تکانی غرورت را من بسان دیگران نیستم؛ تو را می خوانم ای موج پر از شکوه که می شویی ماسه ها را برای رد پاهای تازه بخروش از میان دریای غم و بکوب همه حسرت ها را به ساحل بی کسی ام این مرا آرام می کند چون من بسان دیگران نیستم من در نهایت غصه می خندم و در نهایت ناتوانی می خروشم بخروش ای موج که ترا همیشه ساحل امنی ست که شکوهت را به جان بخرد اما من آن ساحل امن را هرگز نیافته ام............ نگاه که بی پروا شد ،سرگردان صورتها می شود با تشویش ، می گردد میان این همه شکل وبه دنبال تصویر آشنا ورق می زند کتاب انسان را تصویر کدامین آشنا را می جویم ؟نگاه این را چندین بار از خود می پرسد آشنای دیروز ، آشنای امروز یا آشنای چند ساعت پیش او با بی حرمتی همه را آشنای دیده کرده و هر یک را ساعتی مهمان دل پس کدامین را می جوید؟ باید که شرم را بجوید و عقل را بیابد چشم از صورت بر سیرت بکشاند و انگاه است که سیرت های آشنا کم اند و او بهتر می تواند بیابد آشناترین را ..... اگر چشم دل باز کند.
انتظارهای طولانی رمقتو می گیره واز تو دو چشم اشک آلود می مونه
شاید بیراهه رفته باشم اما ایمان دارم شیرینترین اشتباه زندیگمو کردم
وقتی تو وادی عشق بی اجازه قدم زدم
وقتی این قدمها سست شد
وقتی دریچه ی زنجیر شده ی قلبمو یه لحظه رهانیدم
وقتی راز پر پر شدن گل رو حس کردم
وقتی......
اما دل دادن آسونه و فراق سنگین
اگر به سبزی انتهای این انتظار مطمئنم کنی با تو می مونم حتی اگر تنها خاطره ای ازمن برات بمونه.
شرمنده شدم از خورشید
او برای بزرگ شدنم بی وقفه تابید
اما من در لحظه های کودکی ماندم
پرسید:دلیل ماندنم را
و من سادگی را خواندم برایش
صفا را گرمای محبت را
شادی را که همپایه کودکی ست
و اندک خواستن را که همه ی کودکی ست
آری ! کودک که هستی
داری همه ی اینها را
بزرگ که شدی گم می کنی
همه ی این خوبیها را
غم است که بسیار می شود و شادی که اندک
همه آرزو می شوی و پایت از زمین رها
آنگاه که به آرزویت می رسی
لحظه ای شادی
و آنگاه که نه
میزبان غصه ای
پس
در کودکی می مانم
تا شاد شوم با لبخندی
بخندم با اندک لطفی
و آرام گیرم با اندک نوازشی
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

